یادداشت‌های یک پسر شوریده

من شما را دوست دارم

یادداشت‌های یک پسر شوریده

من شما را دوست دارم

یادداشت‌های یک پسر شوریده

دامن شادی چو غم آسان نمی‌آید به دست
پسته را خون می‌شود دل، تا لبی خندان کند ...

آخرین مطالب

نیمه‌ی دوم دهه‌ی چهارم

يكشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۴، ۰۹:۴۸ ق.ظ

بسم الله الرّحمن الرّحیم؛ الرّحمن ... الرّحیم ...


روزی از روزهای خدا، همین‌طور که غرق روزمرگی‌های پایان‌ناپذیر عمرفرسا هستی و قدم‌هایت را تند کرده‌ای به سوی هدف نامعلوم زندگی، در یک اتَفاق ناگهانی رویت را برمی‌گردانی و نگاه می‌دوزی به راهی که آمده‌ای... تا این جا، تا این وقت، تا این نقطه‌ی به ظاهر تکراری که اسمش هست: «نیمه‌ی دوم دهه‌ی چهارم زندگی» حس می‌کنی کلّی (لامش را طولانی و کِش‌دار بخوانید!) کارِ روی‌زمین‌مانده داری! حرف‌هایی که نزده‌ای، راه‌هایی که نرفته‌ای، چیزهایی که نخریده‌ای و خنده‌هایی که ...


روزی از روزهای خدا، مثلاً یکی از همین روزهای گرم زمستان هزار و سیصد و نود و چهار، که راننده به مسافری که گفته بود «عجب هوای خوبی» تشر بزرگانه زده بود که: «کدام هوای خوب! الان باید برف ببارد نه تیغ آفتاب!» و تو توی دلت گفته بودی: «هرچه آن خسرو کند شیرین کند، چون درخت تین که جمله تین کند... آخر مگر خدا روز و هوا و حال بد هم دارد؟!» و یواشکی لبخند زده بودی، یک چیزی توی دلت جوانه می‌زند و شور بی‌خیالی و یَله‌گی کودکی‌ت را زنده می‌کند... حتّی اگر قبلش موهای سپید سر و ریشت را در آینه‌ی ماشین دیده باشی!


روزی از روزهای خدا، در فُرجه‌ی وسط دو تا کلاس، دلتنگی مزمن‌ت ناگهان حادّ می‌شود و گوشی را از جیبت در می‌آوری و همان عکس کنار ساحلش را برای هزار و سیصد و نود و دومین بار تماشا می‌کنی و حرف اوّل اسم‌ت‌ش را روی ماسه‌های خیس و نمی‌دانی که چه سرّی دارد آن لبخند جادویی که برای هزار و سیصد و نود و دومین بار چشمانت را تر می‌کند و باز سیم اشک و لبخندت قاطی می‌شود و زود خودت را جمع و جور می‌کنی که «خراب» سر کلاس نروی...


روزی از روز‌های خدا، توی تاریکی بین‌الطلوعین که پا تند کرده‌ای برای این که فرصت داشته باشی قبل از رسیدن به کلاس، توی خانه‌ی عشقت «امین الله»ـی به نیابت بخوانی، همانطور که جوانانه هدفون توی گوشت فرو کرده‌ای و «اصفهانی» گوش می‌کنی، و «غمهای روزگاران»ـت دلت را تنگ کرده، باز هم سیم اشک و لبخندت قاطی می‌شود وقتی به این‌جایش می‌رسی:


http://behesht.info/Files/Image/2014/2/gamehejr_24171542.jpg


  • یارو گفتنی

نظرات  (۱۱)

همیشه هست، این جوانه ی سبز که توی دل ها زده، گاهی غباری روش نشسته و گاهی سبز سبز
.
چرا اینقدر کمرنگ شدید، بیشتر باشید، دلمون برای نوشته هاتون تنگ شده
پاسخ:
سلام
الهی همیشه سالم و شاد باشید
چشم ... :)
زیبا بود، غمگین بود، و چه عجب:|
پاسخ:
ممنونم :)
سیلام
چه عجب که من نفر اول نبودم

مطمئنم "منو من" میخواست همینو بگه
پاسخ:
سلام
شما همیشه اول اولی! ولی پشت ابر بودی گویا... :)
خب حالا بیام نظر اصلیمو بگم
سلام شوری
خوبی؟ خوشی؟ خجیری؟ ساقی؟

میگما بدجنس، تو دهه هشتم زندگی رو هم رد کردی، باز داری واسه این ضعیفه های مخ معیوب، کلاس الکی میذاری، نگی نفهمید

بیا بیا عجالتاً این یه تاس حنا رو بگیر، سر و ریشتو خضاب کن، تا بعد بیام ببینم حرف حساب چیه
والا
پاسخ:
:)))
خدا نکشدت همشیره‌ی ناخلف!
شد ما یه جا بخوایم کلاس بذاریم، سر و کله‌ی توی دم‌بریده‌ی ورپریده پیدا نشه!؟؟؟
تو هم اون تشت چیز رو بردار ببر، پشم و پیلاتو بزن دم عیدی!! پرپرک!!! :))
راستی من برخلاف بقیه نظرم این نیست که زیبا بود و غمگین

یعنی زیبا بودا، ولی غمگین، هرگز

توش امید و تسلیم محض یک معشوق پرعطوفت بودن، موج میزد


پاسخ:
لطف داری سیمرغ قاف!
دل تسلیم حقّ تو هم، پرامید و روشن .... :)
زنده باشید،زنده ی دل
پاسخ:
خیلی ممنونم...
سلام
این قافله عمر عجب میگذرد...
دلتون شاد
کاش بازم بنویسی...دلم خیلییییییییییییی گرفته ...نوشته های شما خوب بود
یککککک ساله ننوشتی جناب شوریده کاش مینوشتی باز هم
سلام
بنویسید دوباره 

کاشکی بازم مینوشتین

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی